چقدر دلم واسه روزایی که هیچ مسئولیتی ندلشتم تنگ شده، روزایی که تنها کاری که ازم انتظار داشتند انجام بدم دو سه صفحه مشق و گرفتن نمره بیست بود. امروز بعد از سه ماه اولین باری بود که یه خواب اساسی کردم وقتی هم که بیدار شدم کارایی که خیلی وقت بود دلم واسشون تنگ شده بود انجام دادم. هوا هم که محشر بود نم نم بارون… یاد پارک کنار خونه اون بالا کنار بیدای مجنون افتادم